یه سال گذشت.. دوشنبه یکی از بهترین روزای زندگیم بود..صب زود از خاب بیدار شدم،کلاس داشتم ساعت 8. استرس داشتم! نباید دیر میکردم چون ذاتا این استاد از من متنفر بود و نمیخواستم جلسه ی اول بهونه بدم دستش باز بهم 10 بده! اما نشسته بودم جلو عاینه و سعی میکردم با روزای دیگه متفاوت باشم چون روز خاصی بود برام.. با اینحال عاخرش باز مثه روزای دیگه شدم و با اخم و تخم پاشدم رفتم پایین. پرهام مثه همیشه جلو در منتظرم بود!سر کلاس فقط منتظر بودم ساعت بگذره و برم پیش پرهام! از شانس من چن ساعت زودتر تعطیل کرد و ما با بچه ها رفتییم سلف!یکی از چیزایی که توش خیلی ناموفقم اینه که با ع
برچسب:
نویسنده: هستی ابراهیمی
تاريخ: چهارشنبه
14 مهر
1395 ساعت: 23:49